معاون مدیریت فرهنگی با من و دبیر انجمن به بدترین شکل ممکن برخورد کرد. بخاطر اینکه تو برنامه زنده ساز یکی از بچه ها مشکل پیدا کرده بود و تو انجام برنامه هامون خلل ایجاد شد.
جالبش این بود اصلا این حرفو به ما نگفت. مدیر گروه و مسئول حراست بهم گفتن..
یکی از بچه های با یکی از دوستام درگیر شدن. دوستمو با مشت زد تو صورت دوستم دلم شکست...
نمیدونم برا چندمین بار ولی دلم خواست پسر بودم میزدمش. ترسیدم برم جلو دخالت کنم کارم به حراست بکشه. خیلی بد بود. خیلی...
حالم انقدر بد شد که فقط جلوی خودمو گرفتم گریه نکنم... حالم به قدری بد شد رفتم از سالن بیرون پیش مسئول حراست ازش خواستم بهم آب بده.
خیلی استرس داشتم الانم که دارم اینو مینویسم استرس دارم. پسره وحشی که مونده بود دوستمو بکشه...
تو فکرشم یه اسپری فلفل بگیرم. حداقل تو اینجور موارد به درد میخوره...
همه تو جشن خوش و خرم بودن فقط من و دبیر انجمن و دوستم میدونستیم پشت پرده این جشن چقدر دردسره...
معدم امشب دوباره تو کمتر از ۱۰ روز خونریزی کرد. خیلی میترسم. میدونم استرسبرام سمه اما نمیدونم چیکار کنم...
امشب با ... صحبت کردم یکم حالمو بهتر کرد. اما الان دوباره استرس دارم...
پروژه ریاضی مهندسیمم مونده باید انجامش بدم . فکر کنم تا صبح باید بیدار باشم.
********************************
الان به این نتیجه رسیدم بخوابم صبح زودتر پاشم انجامش بدم
بدون عنوان...ما را در سایت بدون عنوان دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 157