دیشببا پرهام حرف میزدیم، داشتم قربون صدقه اش میرفتم، از اعمق وجودم.. یهو پرهام گفت:« سوفی کسی که تو دوسش داری واقعا خوشبخته(این حرفو حتی قبل اینکه بدونم به من حسی داره هم بارها گفته بود)، من مطمئنم تو هیچوقت بهم خیانت نمیکنی...».
اشک تو چشمام جمع شد. سعی کردم به روی خودم نیارم.. اما تو این 10 سال چند بار بهم خیانت شد و سکوت کردم و فاصله گرفتم؟!
همون مهدی که با ذوق و شوق اومد از دوست داشته شدن از سمت همکلاسیش و دعوت همکلاسیش به صرف شام جهت آشنایی بیشترحرف زدن و عشقش به دختر داییش که الآن شوهر و بچه داره حرف زد و آخرش؟! منو به خیانت متهم کرد!
دوباره ترس به جونم افتاده، هیچ آدمی رو تا حالا انقدر دوست نداشتم... . میترسم، از شکست میترسم. از اینکه هنوز سرپا نشده با سر بخورم زمین میترسم... .
کاش پرهام اینجا بود... .
بدون عنوان...ما را در سایت بدون عنوان دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 27