بدون عنوان

خرید بک لینک

آخرش این درد ها منو میکشن... بدون عنوان...

ما را در سایت بدون عنوان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 16 تاريخ: چهارشنبه 10 مرداد 1403 ساعت: 15:40

دلم برای چندتا از بازدید کننده های وبم که نظر میذاشتن تنگ شده... پریس،دلقک شاهزاده شرارت، تارا و... .

بیشتر از همه دلم برای این سه نفر تنگ شده. کاش حالشون خوب باشه...

بدون عنوان...

ما را در سایت بدون عنوان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 16 تاريخ: چهارشنبه 10 مرداد 1403 ساعت: 15:40

از یه سنی به بعد خریت واقعی یعنی زندگی با خانواده...دلسوزی برای خانواده خریت واقعیه. چسبیدن به آدمای خودخواهی که محکومت کردن به اومدن و زندگی تو این دنیا و بازی با احساساتت که کنار خودشون نگهت دارن.اگه بحای دلسوزی درآمدمو برای خودم نگه میداشتم و حداقل الآن مجبور نبودم اینجا رو تحمل کنم.حالم از تک تک این آدما بده.سری بعد با پرهام میام آخرین خرت و پرتامم ببرم که دیگه مجبور نباشم برگردم تو این خونه. بدون عنوان...ادامه مطلب

ما را در سایت بدون عنوان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 10 تاريخ: چهارشنبه 10 مرداد 1403 ساعت: 15:40

باید رو پروپوزال خودم و پرهام کار کنم، مثلا قراره برم کردستان، فکر کنم کل سفر باید بمونم هتل و رو موضوع هامون کار کنم.دیشب با پرهام رفتیم پیاده روی. خیلی خوب بود. حالم خیلی خوب شد دیدمش. از صبح همش بهونه بهونه ام میومد... .مود: آهنگ با مدعی مگویید- فرامرز اصلانی(روحش غرق در آرامش)صدای فرامرز اصلانی رو خیلی دوست دارم. انگارخدا تو سیما و صدای این آدم آرامش گذاشته بود. واقعا زود این صدا خاموش شد... .هفته پیش با شاگردم(محمد) بیرون قرار گذاشتم برای جلسات کلاس زبان. وقتی فهمید من و پرهام ازدواج کردیم کلی ذوق کرد و تبریک گفت. میگفت: سوفی فکرشو میکردی یه روز یه مرد قویِ چهارشونۀ قد بلند بیاد تو زندگیت و از بین تمام آدمایی که میشناختی بخوای با اون زندگی کنی؟ این معجزۀ عشق هست. بدون عنوان...ادامه مطلب

ما را در سایت بدون عنوان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 30 تاريخ: يکشنبه 31 تير 1403 ساعت: 12:26

دیشببا پرهام حرف میزدیم، داشتم قربون صدقه اش میرفتم، از اعمق وجودم.. یهو پرهام گفت:« سوفی کسی که تو دوسش داری واقعا خوشبخته(این حرفو حتی قبل اینکه بدونم به من حسی داره هم بارها گفته بود)، من مطمئنم تو هیچوقت بهم خیانت نمیکنی...».اشک تو چشمام جمع شد. سعی کردم به روی خودم نیارم.. اما تو این 10 سال چند بار بهم خیانت شد و سکوت کردم و فاصله گرفتم؟!همون مهدی که با ذوق و شوق اومد از دوست داشته شدن از سمت همکلاسیش و دعوت همکلاسیش به صرف شام جهت آشنایی بیشترحرف زدن و عشقش به دختر داییش که الآن شوهر و بچه داره حرف زد و آخرش؟! منو به خیانت متهم کرد!دوباره ترس به جونم افتاده، هیچ آدمی رو تا حالا انقدر دوست نداشتم... . میترسم، از شکست میترسم. از اینکه هنوز سرپا نشده با سر بخورم زمین میترسم... .کاش پرهام اینجا بود... . بدون عنوان...ادامه مطلب

ما را در سایت بدون عنوان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 27 تاريخ: يکشنبه 31 تير 1403 ساعت: 12:26

صفحه بندی