وقایع دیروز و دیشب رو حال ندارم بگم. تازه رسیدم خونه و خیلی خسته ام. دارم شبانه روز میجنگم، با آدما، با زندگی، با دتیا، با افکار خودکشی، با دپرشن...
رابطه ۳ سال و سه ماه و ۲۷ روزه ام تموم شد. چرا؟
چون نخواست برام تلاش کنه!
آدمی که قسم میخورد تا تهش با منه.
آدمی که هربار سکس میکردیم قبل و بعدش میگفت ما مال همیم(کلا۴بار سکس داشتیم).
آدمی که قبل از اینکه منو لمس کنه، بهش گفتم تو هم میذاری و میری و گفت این حرفتو یادت بمونه، ده سال دیگه من و تو و بچه هامون باهم داریم زندگی میکنیم.
بزرگترین اشتباهم تو این رابطه؟
پا گذاشتن رو خودم، روی خط قرمز های خودم بخاطر اینکه فکر میکردم دوسم داره.
تو چشماش دوست داشتن ندیدم. و همین منو میسوزونه.
از سکس باهاش پشیمونم؟
نه،چون پشیمونی سودی نداره. لذت که برام نداشت،فقط درد بود. درد، پارگی، آسیب جسمی و روحی.
بار آخر بعد سکس رفتم بغلش، بهم گفت برو اونور گرممه! من اینا رو تحمل کردم!
میدونید، از خودم ناراحتم. چرا خیلی چیزا رو دیدمو تحمل کردم.
خودش به کنار حتی خانوادش که ادعا داشتن دوستت داریم وقتی مامانم زنگ زد بهشون گفت جواب ما منفیه یه ذره تلاش نکردن.
و من بعد از ۱۲ سال تازه فهمیدم چرا انقدر از اصفهونیا بدم میومد.
امیدوارم خوشبخت بشه، ازدواج کنه و دختر دار بشه.
شاید وقتی دختر دار شد د دخترش عاشق شد، فهمید چه ظلمی در حق من کرده.
من گذشتم از خودش، از رفتار خودش و خانوادش، اما طبیعت نمیگذره. :)
بدون عنوان...ما را در سایت بدون عنوان دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 38