برگشتم تهران. در مسیر بازگشت همواره به این مسئله فکر میکردم، اگه بابا بزرگم زنده بود و حالمو میدید چیکار میکرد؟
قطعا میرفت با اونایی که مسبب حال بدم بودن دعوا میکرد..
چقدر این روزا به وجودش احتیاج دارم...
۱۶ سال گذشت...
چقدر دلم برای بودنش تنگ شده. برای بابایی صدا کردنش، برای اینکه بپرسه کی اذیتت کرده؟ و وقتی جوابش رو نگیره، بره با همه دعوا کنه.
بابا بزرگم عاشق مادربزرگم بود... همین عشق بی حد و حصرش باعث شده بود ماهارو هم دوست داشته باشه... .
کاش تو این بازه ۱۰ سال، یکی مثل بابا بزرگم عاشقم بود... .
بدون عنوان...ما را در سایت بدون عنوان دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 29