دیشب زنگ زدم مشاورم زدم زیر گریه. از گریه کردن متنفرم. از سردرد بعدش متنفر تر. از گریه کردن پیش غریبه هام بیزار تر.
چرا اینکار رو کردم چون دیگه بریدم.واقعا حالم بد بود.
آخر همه این حرفا هم میشه چته. با گریه دارم تایپ میکنم. این یه سال با گریه درس خوندم. دیگه نمیخوام با گریه ادامه بدم. حالم بده و از همیشه تنها ترم.
وقتی حالم بده و نیستی وقتی راحت شبا بدون حرف زدن با من میبره، وقتی طی روز نیستی، چرا اصرار داری تو زندگیم باشی؟
خب نباش. بذار تو تنهاییم و دردم بمیرم...
حالم بده از اینکه من فقط باید به یاد بقیه باشم. من باید پیگیر باشم ولی موقع حال بدم هیچکسی نیست.
این روزا سخت تر از اونه که بشه باورش کرد....
پ.ن: احتمالا آخرین پست.
پ.ن۲:بعدا میام وب رو پاک میکنم.
♥ یکشنبه ۲۳ بهمن ۱۴۰۱ ساعت 0:17 بـ ه قـلمـ غریبه ای آشنا ♥
بدون عنوان...ما را در سایت بدون عنوان دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 98