بهم گفت:
تو تو گذشته زندگی میکنی، با گذشته حال میکنی. مامانت هم مثل توعه همش تو گذشته دنبال یه چیزیه و....
دیگه نشنیدم چی گفت.با خودکار توی دستم بازی میکردم،نمیخواستم بشنوم/بهتر بگم شنیدن این حرف ها برام سخت بود، باور نکردنی بود.
تلفن روقطع کردم گوشیمو خاموش کردم.
نوشتم همه چیز تمومه. تو درست میگی، اما درست نبود.گریه کردم و نوشتم.اشکام رو صورتم خشک شده.
درستش اینه من تو گذشته زجر کشیدم.باهاش حرف میزدم و بی پروا،خودم بودم. همین اذیتش کرد.خیلی وقت بود مثل امروز یه دل سیر با کسی حرف نزده بودم.
خیلی وقت بود باهاش انقدر حرف نزده بودم.
هر بار که قطع میکرد میگفت زنگ میزنم اما نمیزد تا وقتی من زنگ نمیزدم. خیلی وقت بود خودم نبودم. خودم بودم و منو نخواست
حتی با نوشتن این حرفا اشکام میریزه.
شاید واقعا سرنوشت من تنها بودنه.
پذیرش تنهایی و تنها بودن خیلی بهتر از اینه کسی تو زندگیت باشه اما نتونی حرفی باهاش بزنی...
♥ جمعه ۲۰ خرداد ۱۴۰۱ ساعت 23:7 بـ ه قـلمـ غریبه ای آشنا ♥
بدون عنوان...ما را در سایت بدون عنوان دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 145