پست ۹۵

خرید بک لینک

اون شب نحسی که رفتیم خونه خاندان رونما یادمه نمیره، اونشب حالم خیلی بد بود اما گریه نکردم، اما فرداش با دیدن استادم تو دانشکده زدم زیر گریه، تو راه خونه از قطار مترو جا موندم، زدم زیر گریه، جلوی خانوادم گریه نکردم اما هزار بار آرزوی مرگ کردم که نباشم و خانوادم حال بد و سکوت ام رو ببینن...

اینارو گفتم که چی بگم؟

با آدمی ام که دوسش دارم، وقتی بیرونم و کوچیکترین اتفاقی میوفته تو چشام اشک جمع میشه.

وقتی گنجی نمرمو داد ۱۷، گریه کردم!!!( منی که هیچوقت نمره برام مهم نبوده!)

الان که دکتر دیر کرده و تو کلینیک نشستم، گریم گرفته.

من حالم بده. خیلی بد...

به زور قرصای آنتی دپرسانت دارم این روزای لعنتی رو میگذرونم.

فقط میخوام دکتر بیاد برم پیشش و قرص دیابت ام رو عوض کنه، با پرهام برم...

از تحمل این وضع متنفرم!

بدون عنوان...

ما را در سایت بدون عنوان دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 45 تاريخ: يکشنبه 6 اسفند 1402 ساعت: 19:37

صفحه بندی